برفک

هر روز صبح حول  حوش ساعت 9 می آید و می ایستد سر یکی از همان خیابان های معروف شهر. کوله پشتی مندرسش را آویزان می کند به درخت چنار، روبروی خرابه ها، دست هایش را در هم گره می کند و کمرش را قوس می دهد، شاید نرمش صبحگاهی می کند ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

صورتش همیشه اصلاح کرده اما همرنگ لباس هایش چرک مرده است. گمانم مدت هاست آبی به صورتش نخورده و این روزها جز دود و سیاهی به خود رنگی ندیده ...

دستمالش را در باریکه آب جوی خیابان خیس می کند و کم رمق آب نداشته دستمال را می گیرد. منتظر است تا چراغ قرمز شود، فکر کنم تنها کسی که دوست دارد چراغ قرمز طولانی شود همین مرد تنهای ما باشد.

وقتی چراغ قرمز می شود، کار او هم شروع می شود، حالا باید گرد و غبار شیشه ها را پاک کند، کی چراغ زندگیش برای پاک کردن زنگار خودش می رسد خدا می داند.

وقتی لبخند بر لبهایت می خشکد که مرد با قامت خمیده اش روی شیشه ماشین های ایستاده پشت چراغ قرمز می افتد و با دستمال چرک مردش شیشه ها را پاک می کند، راننده دستش را می گیرد: پاک نکن ... نکن مافنگی! نمی خوام ...

گوشش بدهکار نیست اما، سراغ آن یکی ماشین می رود، او هم قبل از اینکه مرد نزدیک شود جلوی داشبورد ماشین دنبال پول خرد می گردد: بیا اینو بگیر دست از سر ما وردار ...!

چراغ سبز می شود، دوباره مرد در میان راه  راه های چهارراه ایستاده. اتومبیلی با سرعت زیاد از کنارش رد می شود تا از چراغ جا نماند ... مرد خودش را کنار می کشد ...

خورشید رفته رفته پشت ساختمان های غربی پنهان می شود، مرد نبش چهارراه چنبک زده و سیگار می کشد، انگاری سیگار راضی اش نمی کند، خمار است لابد!

ساعتی بعد، کنار پنجره ایستاده ام. کوله پشتی هست و اما خودش نه. می بینمش از آن پایین می آید، قبراق تر از ساعت پیش به چهارراه می رسد و اولین چراغ قرمز را با لبخند استقبال می کند.

حالا مرد شیشه ماشین ها را با زور بیشتری دستمال می کشد، این را از حرکت دستمال چرک مرده روی شیشه می توان فهمید، تلاش بیشتری باید کند، تا سئانس بعدیش وقت زیادی ندارد ... پول لازم دارد ...

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید